18
Feb
09

دایره

آنگاه که گردش مستدیر چنین ساده

چنین آرام

چنین رام است

از کدامین رو!؟ به کدامین میل پنهان!؟

قدم بر خطوط راست نهم.

و آنگاه که بر دور مستدیر

فرجام

هر آن که پیش می آید از برم می گریزد

از کدامین رو!؟ به کدامین هوس نهفته!؟

قدم در مسیری بگذارم

که فرجامش در پس افق های دور خفته.

و آنگاه که در پیچش مستدیر

قدم بر جای های پای خود دارم

از کدامین رو!؟ با کدامین حال شوریده!؟

در پی راهی

سر بر آسمان سایم.

و آنگاه که در کمال مستدیر

زمان می ایستد

و من در مثل

و مثل در ایزدان

جاودان می گردند

از کدامین رو!؟ به جبر کدامین عنصر حاکم!؟

در زمانی غوطه ور گردم

که در آغازش شک هست

که به پایانش ایمان نیست.

و آنگاه که در فضای مستدیر

همه از مبدا، همه از حاکم

به شعاعی ثابت استادند

از چه رو آخر! به کدامین امید!؟

در فضایی گردم

که مبادی از من

تا نهایت در طول اند.

سخت سرگردانم امروز

آری امروز حال شوریده حکمم می راند

چندیست از آن ساحل مغموم

آرام

دل کنده،

سخت سرگردانم،

سخت می اندیشم

به یک تعریف، به یک بسط نا میمون

شاید نامیمون!

دایره آیا

هزاران خط نیست؟

انحرافاتی جزئی،

مسیری بسیار رفته و پایانی همسان؟

از وجودش آیا

تا حقیقت،

فاصله توهم نیست؟

16/03/87

31
Jan
09

شک

سگ سیاهی در دور دست می دود

و من شک دارم که بر پاهایم ایستاده ام

از گوشت

از پوست

از استخوان

یا بر پایه ی خیال

از من

از مُثُل

از ان سوم

و هنوز شک دارم

سگی که می دود

نزدیک می شود یا دور

که سیاه است یا سپید

و آیا من اینجایم؟

نی! نیستم!

بر پای خود، بر پایه ی خیال

در مسیر نور

بر انحنای رنگ

کلمه ای شاید که نه بودش

نامی شاید که نه هستش

که تجسم

و تجسمی به خیال تار و به وجود پود.

سایه ای خاکستری که منم

و خداوندگار مگس ها که حکم می راند

در سرم

که فرمانش می برم

و هنوز شک دارم

که در جهانی چنین ملموس

که می بینم

که حس می کنم

و سگی سیاه از دور دست به سویم می دود

نه بر پای خود ایستاده ام

نه بر پایه ی خیال

و چنین قامتم راست است

و چنین از پدرم یاد می آید

و از رنج مادرم

از گناه ناکرده اش

و از خلقت من

گناه کرده اش

پس جایی میان وجود و خیال

به قدرت هستم

یا جایی میان من و مثال

یا جایی میان من و وجود

به خیالم فرقی نیست

چه از اول بوده ام

و به آخر خواهم بود

و اگر آن سگ پیش من می آید

دست بر پشت سرش خواهم زد

خواهم گفت

من هستم

استاده

آبستن

و گناه مادرم را

فارغ از رنج خیال

بار دیگر

تکرار خواهم کرد.

03/03/87

09
Dec
08

سلاخ

 مردک پشت به جمعیت پای تریبون ایستاده و رو به رویش دیوار بلند و پهنی از جنس سیمان وجود دارد. با صدای بلند کلمات نا مفهومی را فریاد می کند که پژواک آنها به میکروفون ها می رسد. دیوار منظره ی کریهی دارد، چرک و سیاه و جای آب باران. دیوار باد کرده، انگار گچی است! شاید به زودی فرو بریزد، آری استواری سیمان را ندارد، با این حال اول از همه او صدای مرد سخنران را می شنود. پشت مرد آدم ها تا افق را پوشانده اند، همهمه ای برپاست. مردم فریاد می زنند، یک صدا، همه یک حنجره دارند: بدهید، بدهید، بدهید… هورا… هورا… چند لحظه خاموش می شوند و باز فریاد می زنند. مردک انگار صدایش از همه ی جمعیت بلند تر است، همینطور با کلمات نامفهوم فریاد می زند و طنین صدایش را تغییر می دهد. هر بار که صدایش بلند تر است مردم هورا می کشند و هر بار که آرام تر سخن می گوید زمزمه ی عجیبی در میان جمعیت بر پا می شود. مردم خودشان به خوبی می فهمند چه می گذرد، اما یک متر بالای سر جمعیت تنها چیز قابل درک طنین وحشت آور توده است که در سر می پیچد و مغز را از درون منفجر می کند.

کلمات بی مفهوم بی وقفه از سطح دیوار جدا می شوند و به توده ی جمعیت می رسند. در میان آنها تنها می توان حروف ربط را تشخیص داد،…را …از …از …که …و با …، جمعیت در هیجان می سوزد. مردک دست هایش را در هوا می چرخاند، مشت می کند و پایین می آورد. جمعیت ذوب می شود، می گسلد و دوباره به هم می پیوندد. آسمان ابریست ولی بوی باران نمی دهد. ناگهان مرد ساکت می شود، جمعیت به هیاهوی خود ادامه می دهد. کم کم توده از تلاطم می افتد و زمزمه های دهشتناک از سر گرفته می شوند. بخشی از توده ی مردم به حرکت در می آید، هراس همچون سمی مهلک در خونشان به جریان افتاده، چهره هاشان کبود است، از توده جدا شده و چونان بخار در اطراف محو می شوند. جمعیت فریاد می زند: حالا … حالا … ای خائن … حالا. مرد سخنران به سوی جمعیت بر می گردد، جمعیت به یکباره خاموش می شود. مردم به تکاپو می افتند، هرچه بیشتر به تریبون نزدیک می شوند و در آنجا متمرکز می گردند، خط افق تهی می شود. مرد فریاد می زند: زن! ، جمعیت خشک می شود. سخنران شروع به حرف زدن می کند. این بار کلمات مفهوم اند ولی جملات بی معنی!

“زن از طنابی پشت بارانداز، چهره ی سیاه را در آب رنگ می بارد و کافه ی آلوده به چرک کم رنگ و روغن از رگ آمده فریاد می زند، طناب! دور چشم، در حرکت سرب و شریان بنزین چرا باید از مدخل بیرونی، برج فلک بین سنگ نما را سوزاند و مرگ کرم ها ستاره ی امشب صورت فلکی جبار باشد…” سخنران ادامه می دهد و مردم گوش می دهند، هیچ حرکتی وجود ندارد.

اندک اندک هوا رو به تاریکی می رود، بخش دیگری از جمعیت آرام آرام جدا می شوند و می روند، انگار کلمات بر گوش هایشان سنگینی می کنند. کلمات از هوا سنگین تراند، سطح زمین را کلمات پوشانده اند و هوا رو به بالا حرکت می کند، با شتابی باور ناکردنی، انگار که هرگز بر زمین نبوده است، ثابت می کند از جنس خاک نیست. نفس ها را با خودش می برد، کلمات بدون نفس سیال اند، آزادانه در میان مردم حرکت می کنند، هرکدام در یک جهت، سخنران هیچ مقیدشان نگرده است. مرد سخنران چهره اش آبی و سیاه است، گوش هایش سپید شده، در چشمانش شرم هست. شرم مردمک چشمانش را تنگ می کند و آنها دوباره گشاد می شوند، اما زبانش شرم را از کلمات پاک می کند. کلمات روی زمین چهره های مردم را می پوشانند، نور کم تر و کم تر می شود و کبودی گونه های مردم در تاریکی محو می گردد. جمعیت مسخ شده است. مرد سخنران بار دیگر خاموش می شود بدون اینکه جمله ای را تمام کرده باشد. جمعیت واکنش نشان نمی دهد، همه به تریبون خیره شده اند. سخنران سخت نفس می کشد، صدای نفس هایش از بلندگو ها پخش می شود، دو طرف تریبون را محکم می گیرد و ناگهان با تمام توان فریاد می زند. مردم وحشت می کنند، عده ای با سرعت فرار می کنند، سخنران یک نفس فریاد می کشد، مردم همینطور از توده جدا می شوند و در تاریکی حل می گردند. تعداد کمی از افراد باقی مانده اند. سخنران فریادش را قطع می کند، گره ی کراواتش را شل می کند، دیگر احتیاجی به میکروفن نیست، صدایش به راحتی به همه می رسد. میکروفن ها را خاموش می کند و رو به جمعیت باقی مانده با صدای بلند شروع می کند:

“عزیزان، دوستان همیشگی، یاران… بینش شما روشن است، شما درک می کنید، شما بر پاهایتان ایستاده اید، شما جان هایتان خالص است. دستانتان خالیست اما پر خواهند شد. من از شما نیستم و نخواهم بود، اما شما بزرگوارید و من از آن شما خواهم شد، همانطور که پیش تر از آن یارانتان بوده ام. من صدای شما هستم، من کلام شما هستم، من در آینده ی شما هستم، من نزدیک شما خواهم بود. اکنون می خواهم کلامم را با ذکر تهنیت به پایان برم، تهنیت به شما و دیگران، دیگرانی که نمی دانند و شاید هم بدانند. تبریک می گویم، بازگشت دوستمان را، عزیزی که خونش در رگ هایمان جریان دارد، مردی که از ما بهتر و بیشتر می داند، مردی که شما صدایش خواهید بود، مردی که کلامش حق است، مردی که قلبش پاک ترین است، مردی که دستانش را با خون شسته، پاکی از آن اوست، عمق از اوست… آری اوست… یاورمان! سلاخ! به میهن خوش آمدی.”

09/29/86

12
Nov
08

Ma vie et la question qui me reste

La bouche, ta bouche

Je regarde ta bouche

Et je me souviens que je t’aime et que

J’aime que tu manges, et que tu parles.

Et la peau, et ta peau

Je regarde ta peau blanche

Blanche comme la neige

Que le soleil n’a pas vue

Et je me souviens que ça changera

Parce que tu es chez moi

Sous le soleil de midi

Et bien sûr ça changera

Comme le monde disparaîtra :

Et le sein, ton sein

Je regarde ton sein

Et je me souviens que je suis mammifère

Un mammifère simple comme les autres

Comme des chiens, comme des chats

Comme des singes, comme des hommes

Et les dents, et tes dents

Je regarde tes dents

Tes dents qui luisent

Et je me souviens que je suis carnassier

Carnassier comme les autres

Mais nos dents blanches

Nos dents blanches qui luisent

Changeront sans aucun doute

Parce que nous sommes dehors pour manger

Et j’ai déjà dit que j’aime que tu mange.

Et le nez, et ton nez

Je regarde ton nez

Ton nez qui est creux

Je regarde ton nez dans les naseaux

Les naseaux où ton haleine entre

Et où ton haleine sort

Et je me souviens que je suis vivant

Ou au moins je pense comme ca

Mais je sais qu’il passera

Et bien sur il passera

Parce qu’il est un état passager

Et je ne lui regret pas

Mais c’est cher ma chérie

Mais c’est dur mon amour

Et j’en ai plein le dos

Et les mains, et tes mains

Je regarde tes mains

Tes mains qui ont été sur ma peau

Et je me souviens que je suis infidèle

Infidèle comme les autres

Comme un lion dans une jungle

Comme un cochon dans un bourbier

Comme un homme dans un bureau

Et je sais que ça reste

Et bien sur je ne changerai pas

Et les cheveux, et tes cheveux

Je regarde tes cheveux

Tes cheveux qui bougent dans le vent

Et le vent qui souffle

Qui souffle sans arrêt

Et tes cheveux qui sont là

Turbulent sur ta tête

Et je me souviens que je suis révolté

Ou au moins je pense comme ca

Mais ça sert à rien

Parce que je ne suis pas libre

Et bien sûr que je le serai jamais

Mais je souhaitais le devenir

Et ça servait à rien.

Et les yeux, et tes yeux

Je regarde tes yeux

Dans le blanc de tes yeux

Et la façon que tu regardes

Et l’horizon que tu regardes

Et je me souviens que je suis capable

Capable de contempler

Mais je sais que c’est dangereux

Et je sais que je pense à tes cheveux

Chaque fois je veux contempler

Et ça me met en colère

Et ça me rend malade.

Et toi, toi mon amour

Toi qui reste chez moi

Je te regarde en entier

Je me souviens de moi

De moi-même sans toi

Je me trouve un homme

Un homme qui est et qui était

Ni vivant ni révolté

Il est seulement un homme simple

Un homme simple comme les autres

Un homme que tu faisais rêver

Rêver de l’amour et de la guerre

Rêver du mal et de l’honnêteté

Et ça me met en colère

Donc avec un regard courroucé

Donc avec les mains infidèles

Donc avec les dents carnassières

Je vais t’étouffer et je vais te tuer

Et puis sous ce grand pointillé

Je me coucherai et je m’écrierai

Je t’aime ma chérie

Je t’adore mon amour

Et c’était pour ça que je t’ai tué.

25
Oct
08

روانشناسی از نظر ژان پل سارتر

علم روانشاسی به علت اینکه امروزه عملا در زمینه‌های مختلف تعلیم و تربیت، پرورش کودک، معالجه‌ی امراض روحی و حتی معالجه‌ی بعضی از بیماری‌های جسمانی که تا به امروز به عامل روانی آنها توجه نشده بوده و غیره… مورد استفاده قرار گرفته است بین علومی که انسانی نامیده می‌شوند بدون شک هائز اهمیت بسیاری است. رواشناسان معاصر به طور کلی برآنند که این علم از مرحله‌ی ابتدایی خود که مربوط به بحث راجع به اصول اولیه‌ی آن است به سبب جنبه‌ی تجربی و علمی‌ای که پیدا کرده است پا فراتر نهاده و باید بدان همان ارزش و اهمیت داده شود که به علوم تجربی دیگر داده شده است – با قبول این مطلب و با در نظر گرفتن اینکه در هر صورت روانشناسی علم نوینیست و بحث‌های روانشناسی و احتمالا فلسفی می‌توانند پا به پای تجربیات علمی در جهتیابی و تکامل هر علمی مفید واقع شوند، در این مجمل سعی خواهد شد عقاید ژان-پل سارتر فیلسوف معاصر فرانسوی و انتقاد‌هایی که او بر روانشناسی وارد می‌داند شرح داده شود.

در وحله‌ی اول باید یادآور شد که نظریه‌ی ژان-پل سارتر درباره‌ی روانشناسی نه فقط بخش جداگانه‌ای را در فلسفه‌ی او تشکیل نمی‌دهد بلکه برعکس اگر او نحله‌ها و گرایش‌های مختلف این علم را مورد بحث و انتقاد قرار می‌دهد بیشتر برای اثبات عقاید فلسفی خود است. نظر سارتر حفظ مفهوم ((انسان)) است، به طوری که کوچکترین لطمه‌ای بدان وارد نیاید چه اگر انسان در دوره‌ی زندگانی خود باید معنایی برای هستی و وجود خود پیدا کند و عمل خود را نتیجه‌ی انتخاب تعمدی خود سازد و مسئولیت این عمل را برگردن گیرد، باید به کلیت او لطمه‌ای وارد نیاید. امور انسانی فقط موقعی می‌توانند به نظر سارتر متعلق علمی قرار گیرند که کلیت انسان همچون اصلی قبول شده باشد – به نظر او مشاهده‌ و آزمایش به صورتی که در روانشناسی معاصر رایج است عملا این حقیقت را کنار می‌گذارد.

برای اینکه موضوع را بهتر بفهمیم بد نیست بدانیم عقاید ژان پل سارتر دراینباره جزو کدام دسته از نحله‌های رایج معروف روانشناسی باید طبقه‌ بندی شود. نظریه‌های روانشناسی که در نیمه‌ی اول قرن حاضر غالبا بر اساس انتقاد از روانشناسی قرن نوزدهم به وجود آمده‌اند به طور کلی بنا بر تقسیم‌بندی پروفسور لاگاش[i] دو دسته‌اند:

۱- دسته‌ی اول نظریه‌هایی که برای شعور و وجدان[ii] اهمیتی قایل‌ نیستند، خواه آن را نفی کنند و خواه آن را غیرقابل مطالعه بدانند. از جمله نظریه‌ی پاولف که مطالعه‌‌ی بازتاب‌ها را اساس روانشناسی قرار می‌دهد و بدین وسیله این علم را به علم زیست‌شناسی نزدیک می‌کند و نحله‌ی ((اصالت رفتار)) واتسن آمریکایی که روانشناسی را محدود و مقید به مطالعه‌ی رفتار و حرکت انسانی می‌کند(نحله‌ی اصالت رفتار با مطالعات بعدی کنتر[iii] شاگرد واتسن تحول پیدا کرده است که فعلا خارج از بحث ماست.)

۲- دسته‌ی دوم نظریه‌های که وجدان و شعور را به یک نحوی قبول دارند و مهمترین آنها روانکاوی و نظریه‌های ((پدیدارشناسی)) معاصر می‌باشند. عقاید پیروان اگزیستانسیالیسم(مذهب قیام ظهوری) و از جمله سارتر را نیز جزو این دسته دانسته‌اند. ژان پل سارتر از یک طرف نحله‌های دسته‌ی اول را مورد انتقاد قرار می‌دهد و از طرف دیگر با اینکه با جنبه‌ای از روانکاوی موافق است، مفهوم ((وجدان ناآگاه)) را رو می‌کند. او در مقدمه‌ی ((طرح نظریه‌ای راجع به هیجانات))[iv] چنین می‌نویسد: “روانشناس می‌خواهد منحصرا از دو نوع تجربه‌ی کاملا معین استفاده کند: اول، تجربه‌ای که در زمان و مکان از احساس و ادراک اجسام مرکب به دست می‌آید. دوم، شناسایی شهودی که از خود داریم و آن را تجربه‌ی ذهنی نامیده‌اند. بحثی که از لحاظ روش‌شناسی بین روانشناسان در‌می‌گیرد منحصرا راجع به مسئله‌ی زیر است: این نوع معلومات تجربی مکمل یکدیگراند یا باید یکی را وابسته و تابع دیگری دانست؟
آیا لازم است که یکی از آن‌دو حتما بر‌کنار گذاشته شود؟
ولی در هر ضورت همه‌ی این روانشناسان برسر موضوع اصلی با یکدیگر موافق‌اند و آن اینست که باید مطالعه را از امور[v] شروع کرد.”

انتقادی که سارتر از روانشناسان می‌کند به این علت نیست که دسته‌ای از آنها به مطالعه‌ی داخلی و برخی دیگر به مشاهده‌ی خارجی حالات نفسانی پرداخته‌اند، بلکه انتقاد او متوجه هر‌دوی این دسته‌ها می‌شود. چه برای او مهم نیست که ما روش مشاهده‌ی خارجی را بر روش درون‌نگری ترجیح بدهیم یا بالعکس، بلکه مهم این است که ما انسان را به امور منفصل و مجزایی تقسیم نکنیم و برواقعیت و حقیقت او صدمه‌ای وارد نیاوریم. انسان فقط مجموعه‌ای از امور جسمانی و روانی نیست که از مطالعه‌ی تک‌ تک آنها بتوان مفهوم آن را مشخص کرد. انسان خود پدیداریست که ((کلیت)) دارد – او یک کل است.

سارتر می‌نویسد[vi]: “اگر قبول داشته باشیم که انسان کلیتی است، نمی‌توانیم دیگر این موضوع را با مفهوم مجموعه‌ یا با گرد‌‌آوردن تمایلات مختلفی که به طور تجربی در انسان پیدا کرده‌ایم بیان کنیم، بلکه بالعکس، در هر کشش و تمایلی خود انسان به تمامه پا در میان می‌نهد گرچه از زاویه‌ی متفاوتی باشد – تقریبا مثل مفهوم ((ذات)) که در فلسفه‌ی اسپینوزا در هر یک از صفات خود جلوه گر می‌شود.”

تنها روشی که می‌تواند انسان را به عنوان یک پدیدار کل مورد بحث قرار دهد، به نظر سارتر پدیدارشناسی است و هر نحله‌ی روانشناسی که ادعای انسانی بودن داشته باشد باید روش پدیدارشناسی را در تحقیقات خود به کار برد. سارتر عقیده دارد که روانکاوی فروید یکی از اولین نحله‌های روانشناسی است که سعی داشته روش خود را انسانی سازد. راجع به این موضوع او می‌نویسد[vii]: “اصل روانکاوی این است که انسان کلیتی‌ست نه مجموعه‌ای، یعنی انسان در بی معنی‌ترین و سطحی‌ترین روفتار خود به تمامه خود را بیان می‌کند، یا به عبارت دیگر هیچ ذوق و سلیقه و هیچ حرکت غیر ارادی و بالاخره هیچ حرکت انسانی‌ای نیست که مبین چیزی نباشد.”

به نظر سارتر روانکاوان کاملا حق داشتند که به هر فکر و گفتار و رفتار انسانی معنای خاصی بخشند، لیکن این نظریه به جای اینکه منشا این معانی را وجدان آگاه بداند آنها را به عهده‌ی وجدان ناآگاه گذاشته است و همین به عقیده‌ی سارتر بزرگترین اشتباه روانکاوان می‌باشد. او می‌نویسد[viii]: “اگر به راستی عقده ناآگاهست یعنی اگر دال از مدلول به وسیله‌ی سدی جدا شده است پس چگونه فاعل شناسایی قادر به بازشناسی آن می‌شود؟” به نظر ژان پل سارتر شعور و وجدان قهرا یک شناسایی نیست یعنی مثلا به دنیای خارج وجدان داشتن مستلزم شناختن آن نیست یا مثلا به وجود ((دیگری)) می‌توان وجدان داشت بدون اینکه از شناسایی به دست آورد(وجدان داشتن از چیزی با شناختن آن چیز فرق دارد) وجدان انسانی دارای هیچ گونه وجود مادی نیست و شاید تنها صفتی که می‌تواند باز آن را مشخص کند عدم وجود آن است. با این حال وجدان مرکز نیات یا ((حسن نیت)) یا ((سوءنیت)) است. وجدان چیزی نیست که در خود بسته باشد بلکه همیشه متوجه من‌غیر‌خود است یعنی وجدان به طور مطلق التفاتی است. وجدان به طرف دنیای خارج از خود گرایش دارد و معنایی که رفتار انسانی پیدا می‌کند به علت آن است که او در هر صورت دارای نیتی است – سارتر نه فقط مفهوم ((وجدان ناآگاه)) را قبول ندارد بلکه در بعضی از اثار ادبی خود از قهرمان‌هایی صحبت می‌کند که مفهوم ((وجدان ناآگاه)) در دست آنها آلت و دست‌آویزیست که به وسیله‌ی آن، آنها سعی دارند سوءنیت خود را پرده‌پوشی کنند. از لحاظی پایه‌ی نظریه‌ی اخلاقی این نحله‌ی فلسفی را نیز باید در همین جا جستجو کرد زیرا سارتر عقیده دارد که اعتقاد به وجدان ناآگاه از انسان سلب مسئولیت می‌کند در صورتی که به نظر او مسئولیت انسانی جنبه‌ی مطلقی دارد و نحله‌هایی که این اصل را مراعات نمی‌کنند نه فقط رفتار انسان را خارج از اراده‌ی او می‌دانند بلکه از اراده‌ی او آنچه را که در واقع ماهیت انسان است جدا می‌سازند یعنی: آزادی.

کریم مجتهدی



[i] Lagache

[ii] رجوع شود به کتاب ((وحدت روانشناسی))

[iii] Kantor

[iv] غیر از کتاب معروف ((وجود و عدم)) ((L’être et le néant)) که قسمتهایی از آن مربوط به بحث درباره‌ی روانشناسی می‌باشد، سارتر در دو کتاب دیگر خود این موضوع را مستقیما مورد بحث قرار داده است. این دو کتاب عبارتند از ((طرح نظریه‌ای درباره‌ی هیجانات)) Esquisse d’une théorie des émotions و ((امر تخیلی)) L’imaginaire – این کتاب اخیر را کتاب دیگری که فقط جنبه‌ی انتقادی از نظریه‌های قدیمی دلرد کامل می‌کند، تحت عنوان ((تخیل)) L’imagination

[v] Faits

[vi] وجود و عدم وجود ص.۶۵۰

[vii] همان ص.۶۵۶

[viii] همان ص.۶۶۱

14
Sep
08

در آنچه نداشته ام

چه سکوتی هست در نداشتن
چه فروغی هست در سکوت
چه دگرگون است این فروغ
و انقلابی که در سکوت
در او
در آسمان
و پیچواری میان او و آسمان
که دستان خالی پیچیده اند به گردش
آری آن توبره به نخ می گیرند
و انقلاب که می وزد
 سکوت که می دمد
 دستانی که دیگر بر آسمان نمی سایند

06
Sep
08

Le dieu est juste

Entre quatre murs

L’un près l’autre

Sans une fenêtre

Presque pas de lumière

Je parle, alors je parle

Avec qui ?

J’ai peur,

Je ne sais pas encore,

De l’intention

Et de l’objectivité.

On dormait,

Siècles et siècles et

On rêvait un objet

Un objet subjectif

Qui était basé sur des faits

On lui parlait

Et les réponses on les attendait.

Sur ma langue

Des questions vitales

Viennent de l’arrière de mes yeux

Des mots élusifs

Elle dit « je ne suis pas le bon dieu »

Quelle faute abusive !

Ça doit être la lèvre

Qui cherche une autre.

A l’aurore, ça apparaîtra

Dans le manque d’objectivité

Avec qui je parle encore ?

La question, la question

L’intention éternelle

Ce sera mieux de dire tentation

Je la crois de tout mon cœur

Mais entre les quatre murs

Sans une fenêtre

Comment arrivera-t-elle à l’aube ?

Alors que je la vois !

Pourvu qu’elle reste chez moi !

La nuit, le noir.

Comment ? Comment et comment ?

Je pense alors, je parle

Avec qui ?

Le dieu est juste

Et je ne meurs pas encore.

26
Aug
08

تراژدی

با کلمه ی دوم زمین خوردم

و مردم خندیدند

جای پایم خشک بود

و مردم همچنان می خندیدند

به تظاهر برخاستم

کفش هایم سالم بودند

و مردم می خندیدند

چشمانم را تیز کردم

همه در یک خط بودند

و تعادل پا برجا

سرم جای خودش بود

و مردم می خندیدند

سبک سنگین کردم

خوب نگریستم

صحنه شیب داشت

شیبی لغزنده

و مردم همچنان می خندیدند

به تراژدی شیب دار.

22
Aug
08

Les montagnes

Je marche à pied, je trouve Montedidio.

Je vole au ciel, avec mes petites ailes de la raison,

 Je trouve Montecalvario.

Je chante, brûle, hélas !

Je ne trouve pas des braises de satin.

Et là, patience

Et là, allusions, les perces du temps, mauvais renseignement

Entre deux montagnes, qu’est-ce qu’on peut faire ?

La foi, le sommet de tel, dont j’ai besoin

Je m’égare encore, c’est la confiance

L’autre sommet accessible

De l’infidélité

Je tomberai, je crois

Alors que je ne crois rien

Et là, le silence

Et là, la science

Il a déjà dit

Et je le passe à toi,

Je dépasse le ciel

Les montagnes pour toi.

13
Aug
08

همسایه گویا باغچه ای دارد!

گرجی ها تیر می اندازند

در بیجینگ روس ها آنها را در آغوش می کشند

روس ها تیر می اندازند

در اوستیا سرب داغ آنها را در آغوش می کشد

چه نوای دلنوازیست

همآوازی سیبل ها و قلب ها.

مادری غرق در شادیست، می گرید

مادری دست هایش خونیست، می گرید

مردی پشت پرچم ایستاده، زر در دست، می خندد

مردی پشت پرچم ایستاده، تفنگش بر دوش، می خندد

چه همسانی قدسی ای، باور داری؟

از اوستیا تا بیجینگ

فاصله گامیست بر سکویی

مرتفع تر، شاید سی سانت.

هدف گویا جاریست

در شاهرگ هامان،

پای مردی جا مانده

در باغچه ی همسایه

و طلب؟

یا باغچه یا پا!