دایره
شک
سگ سیاهی در دور دست می دود
و من شک دارم که بر پاهایم ایستاده ام
از گوشت
از پوست
از استخوان
یا بر پایه ی خیال
از من
از مُثُل
از ان سوم
و هنوز شک دارم
سگی که می دود
نزدیک می شود یا دور
که سیاه است یا سپید
و آیا من اینجایم؟
نی! نیستم!
بر پای خود، بر پایه ی خیال
در مسیر نور
بر انحنای رنگ
کلمه ای شاید که نه بودش
نامی شاید که نه هستش
که تجسم
و تجسمی به خیال تار و به وجود پود.
سایه ای خاکستری که منم
و خداوندگار مگس ها که حکم می راند
در سرم
که فرمانش می برم
و هنوز شک دارم
که در جهانی چنین ملموس
که می بینم
که حس می کنم
و سگی سیاه از دور دست به سویم می دود
نه بر پای خود ایستاده ام
نه بر پایه ی خیال
و چنین قامتم راست است
و چنین از پدرم یاد می آید
و از رنج مادرم
از گناه ناکرده اش
و از خلقت من
گناه کرده اش
پس جایی میان وجود و خیال
به قدرت هستم
یا جایی میان من و مثال
یا جایی میان من و وجود
به خیالم فرقی نیست
چه از اول بوده ام
و به آخر خواهم بود
و اگر آن سگ پیش من می آید
دست بر پشت سرش خواهم زد
خواهم گفت
من هستم
استاده
آبستن
و گناه مادرم را
فارغ از رنج خیال
بار دیگر
تکرار خواهم کرد.
03/03/87
سلاخ
مردک پشت به جمعیت پای تریبون ایستاده و رو به رویش دیوار بلند و پهنی از جنس سیمان وجود دارد. با صدای بلند کلمات نا مفهومی را فریاد می کند که پژواک آنها به میکروفون ها می رسد. دیوار منظره ی کریهی دارد، چرک و سیاه و جای آب باران. دیوار باد کرده، انگار گچی است! شاید به زودی فرو بریزد، آری استواری سیمان را ندارد، با این حال اول از همه او صدای مرد سخنران را می شنود. پشت مرد آدم ها تا افق را پوشانده اند، همهمه ای برپاست. مردم فریاد می زنند، یک صدا، همه یک حنجره دارند: بدهید، بدهید، بدهید… هورا… هورا… چند لحظه خاموش می شوند و باز فریاد می زنند. مردک انگار صدایش از همه ی جمعیت بلند تر است، همینطور با کلمات نامفهوم فریاد می زند و طنین صدایش را تغییر می دهد. هر بار که صدایش بلند تر است مردم هورا می کشند و هر بار که آرام تر سخن می گوید زمزمه ی عجیبی در میان جمعیت بر پا می شود. مردم خودشان به خوبی می فهمند چه می گذرد، اما یک متر بالای سر جمعیت تنها چیز قابل درک طنین وحشت آور توده است که در سر می پیچد و مغز را از درون منفجر می کند.
کلمات بی مفهوم بی وقفه از سطح دیوار جدا می شوند و به توده ی جمعیت می رسند. در میان آنها تنها می توان حروف ربط را تشخیص داد،…را …از …از …که …و با …، جمعیت در هیجان می سوزد. مردک دست هایش را در هوا می چرخاند، مشت می کند و پایین می آورد. جمعیت ذوب می شود، می گسلد و دوباره به هم می پیوندد. آسمان ابریست ولی بوی باران نمی دهد. ناگهان مرد ساکت می شود، جمعیت به هیاهوی خود ادامه می دهد. کم کم توده از تلاطم می افتد و زمزمه های دهشتناک از سر گرفته می شوند. بخشی از توده ی مردم به حرکت در می آید، هراس همچون سمی مهلک در خونشان به جریان افتاده، چهره هاشان کبود است، از توده جدا شده و چونان بخار در اطراف محو می شوند. جمعیت فریاد می زند: حالا … حالا … ای خائن … حالا. مرد سخنران به سوی جمعیت بر می گردد، جمعیت به یکباره خاموش می شود. مردم به تکاپو می افتند، هرچه بیشتر به تریبون نزدیک می شوند و در آنجا متمرکز می گردند، خط افق تهی می شود. مرد فریاد می زند: زن! ، جمعیت خشک می شود. سخنران شروع به حرف زدن می کند. این بار کلمات مفهوم اند ولی جملات بی معنی!
“زن از طنابی پشت بارانداز، چهره ی سیاه را در آب رنگ می بارد و کافه ی آلوده به چرک کم رنگ و روغن از رگ آمده فریاد می زند، طناب! دور چشم، در حرکت سرب و شریان بنزین چرا باید از مدخل بیرونی، برج فلک بین سنگ نما را سوزاند و مرگ کرم ها ستاره ی امشب صورت فلکی جبار باشد…” سخنران ادامه می دهد و مردم گوش می دهند، هیچ حرکتی وجود ندارد.
اندک اندک هوا رو به تاریکی می رود، بخش دیگری از جمعیت آرام آرام جدا می شوند و می روند، انگار کلمات بر گوش هایشان سنگینی می کنند. کلمات از هوا سنگین تراند، سطح زمین را کلمات پوشانده اند و هوا رو به بالا حرکت می کند، با شتابی باور ناکردنی، انگار که هرگز بر زمین نبوده است، ثابت می کند از جنس خاک نیست. نفس ها را با خودش می برد، کلمات بدون نفس سیال اند، آزادانه در میان مردم حرکت می کنند، هرکدام در یک جهت، سخنران هیچ مقیدشان نگرده است. مرد سخنران چهره اش آبی و سیاه است، گوش هایش سپید شده، در چشمانش شرم هست. شرم مردمک چشمانش را تنگ می کند و آنها دوباره گشاد می شوند، اما زبانش شرم را از کلمات پاک می کند. کلمات روی زمین چهره های مردم را می پوشانند، نور کم تر و کم تر می شود و کبودی گونه های مردم در تاریکی محو می گردد. جمعیت مسخ شده است. مرد سخنران بار دیگر خاموش می شود بدون اینکه جمله ای را تمام کرده باشد. جمعیت واکنش نشان نمی دهد، همه به تریبون خیره شده اند. سخنران سخت نفس می کشد، صدای نفس هایش از بلندگو ها پخش می شود، دو طرف تریبون را محکم می گیرد و ناگهان با تمام توان فریاد می زند. مردم وحشت می کنند، عده ای با سرعت فرار می کنند، سخنران یک نفس فریاد می کشد، مردم همینطور از توده جدا می شوند و در تاریکی حل می گردند. تعداد کمی از افراد باقی مانده اند. سخنران فریادش را قطع می کند، گره ی کراواتش را شل می کند، دیگر احتیاجی به میکروفن نیست، صدایش به راحتی به همه می رسد. میکروفن ها را خاموش می کند و رو به جمعیت باقی مانده با صدای بلند شروع می کند:
“عزیزان، دوستان همیشگی، یاران… بینش شما روشن است، شما درک می کنید، شما بر پاهایتان ایستاده اید، شما جان هایتان خالص است. دستانتان خالیست اما پر خواهند شد. من از شما نیستم و نخواهم بود، اما شما بزرگوارید و من از آن شما خواهم شد، همانطور که پیش تر از آن یارانتان بوده ام. من صدای شما هستم، من کلام شما هستم، من در آینده ی شما هستم، من نزدیک شما خواهم بود. اکنون می خواهم کلامم را با ذکر تهنیت به پایان برم، تهنیت به شما و دیگران، دیگرانی که نمی دانند و شاید هم بدانند. تبریک می گویم، بازگشت دوستمان را، عزیزی که خونش در رگ هایمان جریان دارد، مردی که از ما بهتر و بیشتر می داند، مردی که شما صدایش خواهید بود، مردی که کلامش حق است، مردی که قلبش پاک ترین است، مردی که دستانش را با خون شسته، پاکی از آن اوست، عمق از اوست… آری اوست… یاورمان! سلاخ! به میهن خوش آمدی.”
09/29/86
La bouche, ta bouche
Je regarde ta bouche
Et je me souviens que je t’aime et que
J’aime que tu manges, et que tu parles.
Et la peau, et ta peau
Je regarde ta peau blanche
Blanche comme la neige
Que le soleil n’a pas vue
Et je me souviens que ça changera
Parce que tu es chez moi
Sous le soleil de midi
Et bien sûr ça changera
Comme le monde disparaîtra :
Et le sein, ton sein
Je regarde ton sein
Et je me souviens que je suis mammifère
Un mammifère simple comme les autres
Comme des chiens, comme des chats
Comme des singes, comme des hommes
Et les dents, et tes dents
Je regarde tes dents
Tes dents qui luisent
Et je me souviens que je suis carnassier
Carnassier comme les autres
Mais nos dents blanches
Nos dents blanches qui luisent
Changeront sans aucun doute
Parce que nous sommes dehors pour manger
Et j’ai déjà dit que j’aime que tu mange.
Et le nez, et ton nez
Je regarde ton nez
Ton nez qui est creux
Je regarde ton nez dans les naseaux
Les naseaux où ton haleine entre
Et où ton haleine sort
Et je me souviens que je suis vivant
Ou au moins je pense comme ca
Mais je sais qu’il passera
Et bien sur il passera
Parce qu’il est un état passager
Et je ne lui regret pas
Mais c’est cher ma chérie
Mais c’est dur mon amour
Et j’en ai plein le dos
Et les mains, et tes mains
Je regarde tes mains
Tes mains qui ont été sur ma peau
Et je me souviens que je suis infidèle
Infidèle comme les autres
Comme un lion dans une jungle
Comme un cochon dans un bourbier
Comme un homme dans un bureau
Et je sais que ça reste
Et bien sur je ne changerai pas
Et les cheveux, et tes cheveux
Je regarde tes cheveux
Tes cheveux qui bougent dans le vent
Et le vent qui souffle
Qui souffle sans arrêt
Et tes cheveux qui sont là
Turbulent sur ta tête
Et je me souviens que je suis révolté
Ou au moins je pense comme ca
Mais ça sert à rien
Parce que je ne suis pas libre
Et bien sûr que je le serai jamais
Mais je souhaitais le devenir
Et ça servait à rien.
Et les yeux, et tes yeux
Je regarde tes yeux
Dans le blanc de tes yeux
Et la façon que tu regardes
Et l’horizon que tu regardes
Et je me souviens que je suis capable
Capable de contempler
Mais je sais que c’est dangereux
Et je sais que je pense à tes cheveux
Chaque fois je veux contempler
Et ça me met en colère
Et ça me rend malade.
Et toi, toi mon amour
Toi qui reste chez moi
Je te regarde en entier
Je me souviens de moi
De moi-même sans toi
Je me trouve un homme
Un homme qui est et qui était
Ni vivant ni révolté
Il est seulement un homme simple
Un homme simple comme les autres
Un homme que tu faisais rêver
Rêver de l’amour et de la guerre
Rêver du mal et de l’honnêteté
Et ça me met en colère
Donc avec un regard courroucé
Donc avec les mains infidèles
Donc avec les dents carnassières
Je vais t’étouffer et je vais te tuer
Et puis sous ce grand pointillé
Je me coucherai et je m’écrierai
Je t’aime ma chérie
Je t’adore mon amour
Et c’était pour ça que je t’ai tué.
روانشناسی از نظر ژان پل سارتر
علم روانشاسی به علت اینکه امروزه عملا در زمینههای مختلف تعلیم و تربیت، پرورش کودک، معالجهی امراض روحی و حتی معالجهی بعضی از بیماریهای جسمانی که تا به امروز به عامل روانی آنها توجه نشده بوده و غیره… مورد استفاده قرار گرفته است بین علومی که انسانی نامیده میشوند بدون شک هائز اهمیت بسیاری است. رواشناسان معاصر به طور کلی برآنند که این علم از مرحلهی ابتدایی خود که مربوط به بحث راجع به اصول اولیهی آن است به سبب جنبهی تجربی و علمیای که پیدا کرده است پا فراتر نهاده و باید بدان همان ارزش و اهمیت داده شود که به علوم تجربی دیگر داده شده است – با قبول این مطلب و با در نظر گرفتن اینکه در هر صورت روانشناسی علم نوینیست و بحثهای روانشناسی و احتمالا فلسفی میتوانند پا به پای تجربیات علمی در جهتیابی و تکامل هر علمی مفید واقع شوند، در این مجمل سعی خواهد شد عقاید ژان-پل سارتر فیلسوف معاصر فرانسوی و انتقادهایی که او بر روانشناسی وارد میداند شرح داده شود.
در وحلهی اول باید یادآور شد که نظریهی ژان-پل سارتر دربارهی روانشناسی نه فقط بخش جداگانهای را در فلسفهی او تشکیل نمیدهد بلکه برعکس اگر او نحلهها و گرایشهای مختلف این علم را مورد بحث و انتقاد قرار میدهد بیشتر برای اثبات عقاید فلسفی خود است. نظر سارتر حفظ مفهوم ((انسان)) است، به طوری که کوچکترین لطمهای بدان وارد نیاید چه اگر انسان در دورهی زندگانی خود باید معنایی برای هستی و وجود خود پیدا کند و عمل خود را نتیجهی انتخاب تعمدی خود سازد و مسئولیت این عمل را برگردن گیرد، باید به کلیت او لطمهای وارد نیاید. امور انسانی فقط موقعی میتوانند به نظر سارتر متعلق علمی قرار گیرند که کلیت انسان همچون اصلی قبول شده باشد – به نظر او مشاهده و آزمایش به صورتی که در روانشناسی معاصر رایج است عملا این حقیقت را کنار میگذارد.
برای اینکه موضوع را بهتر بفهمیم بد نیست بدانیم عقاید ژان پل سارتر دراینباره جزو کدام دسته از نحلههای رایج معروف روانشناسی باید طبقه بندی شود. نظریههای روانشناسی که در نیمهی اول قرن حاضر غالبا بر اساس انتقاد از روانشناسی قرن نوزدهم به وجود آمدهاند به طور کلی بنا بر تقسیمبندی پروفسور لاگاش[i] دو دستهاند:
۱- دستهی اول نظریههایی که برای شعور و وجدان[ii] اهمیتی قایل نیستند، خواه آن را نفی کنند و خواه آن را غیرقابل مطالعه بدانند. از جمله نظریهی پاولف که مطالعهی بازتابها را اساس روانشناسی قرار میدهد و بدین وسیله این علم را به علم زیستشناسی نزدیک میکند و نحلهی ((اصالت رفتار)) واتسن آمریکایی که روانشناسی را محدود و مقید به مطالعهی رفتار و حرکت انسانی میکند(نحلهی اصالت رفتار با مطالعات بعدی کنتر[iii] شاگرد واتسن تحول پیدا کرده است که فعلا خارج از بحث ماست.)
۲- دستهی دوم نظریههای که وجدان و شعور را به یک نحوی قبول دارند و مهمترین آنها روانکاوی و نظریههای ((پدیدارشناسی)) معاصر میباشند. عقاید پیروان اگزیستانسیالیسم(مذهب قیام ظهوری) و از جمله سارتر را نیز جزو این دسته دانستهاند. ژان پل سارتر از یک طرف نحلههای دستهی اول را مورد انتقاد قرار میدهد و از طرف دیگر با اینکه با جنبهای از روانکاوی موافق است، مفهوم ((وجدان ناآگاه)) را رو میکند. او در مقدمهی ((طرح نظریهای راجع به هیجانات))[iv] چنین مینویسد: “روانشناس میخواهد منحصرا از دو نوع تجربهی کاملا معین استفاده کند: اول، تجربهای که در زمان و مکان از احساس و ادراک اجسام مرکب به دست میآید. دوم، شناسایی شهودی که از خود داریم و آن را تجربهی ذهنی نامیدهاند. بحثی که از لحاظ روششناسی بین روانشناسان درمیگیرد منحصرا راجع به مسئلهی زیر است: این نوع معلومات تجربی مکمل یکدیگراند یا باید یکی را وابسته و تابع دیگری دانست؟
آیا لازم است که یکی از آندو حتما برکنار گذاشته شود؟
ولی در هر ضورت همهی این روانشناسان برسر موضوع اصلی با یکدیگر موافقاند و آن اینست که باید مطالعه را از امور[v] شروع کرد.”
انتقادی که سارتر از روانشناسان میکند به این علت نیست که دستهای از آنها به مطالعهی داخلی و برخی دیگر به مشاهدهی خارجی حالات نفسانی پرداختهاند، بلکه انتقاد او متوجه هردوی این دستهها میشود. چه برای او مهم نیست که ما روش مشاهدهی خارجی را بر روش دروننگری ترجیح بدهیم یا بالعکس، بلکه مهم این است که ما انسان را به امور منفصل و مجزایی تقسیم نکنیم و برواقعیت و حقیقت او صدمهای وارد نیاوریم. انسان فقط مجموعهای از امور جسمانی و روانی نیست که از مطالعهی تک تک آنها بتوان مفهوم آن را مشخص کرد. انسان خود پدیداریست که ((کلیت)) دارد – او یک کل است.
سارتر مینویسد[vi]: “اگر قبول داشته باشیم که انسان کلیتی است، نمیتوانیم دیگر این موضوع را با مفهوم مجموعه یا با گردآوردن تمایلات مختلفی که به طور تجربی در انسان پیدا کردهایم بیان کنیم، بلکه بالعکس، در هر کشش و تمایلی خود انسان به تمامه پا در میان مینهد گرچه از زاویهی متفاوتی باشد – تقریبا مثل مفهوم ((ذات)) که در فلسفهی اسپینوزا در هر یک از صفات خود جلوه گر میشود.”
تنها روشی که میتواند انسان را به عنوان یک پدیدار کل مورد بحث قرار دهد، به نظر سارتر پدیدارشناسی است و هر نحلهی روانشناسی که ادعای انسانی بودن داشته باشد باید روش پدیدارشناسی را در تحقیقات خود به کار برد. سارتر عقیده دارد که روانکاوی فروید یکی از اولین نحلههای روانشناسی است که سعی داشته روش خود را انسانی سازد. راجع به این موضوع او مینویسد[vii]: “اصل روانکاوی این است که انسان کلیتیست نه مجموعهای، یعنی انسان در بی معنیترین و سطحیترین روفتار خود به تمامه خود را بیان میکند، یا به عبارت دیگر هیچ ذوق و سلیقه و هیچ حرکت غیر ارادی و بالاخره هیچ حرکت انسانیای نیست که مبین چیزی نباشد.”
به نظر سارتر روانکاوان کاملا حق داشتند که به هر فکر و گفتار و رفتار انسانی معنای خاصی بخشند، لیکن این نظریه به جای اینکه منشا این معانی را وجدان آگاه بداند آنها را به عهدهی وجدان ناآگاه گذاشته است و همین به عقیدهی سارتر بزرگترین اشتباه روانکاوان میباشد. او مینویسد[viii]: “اگر به راستی عقده ناآگاهست یعنی اگر دال از مدلول به وسیلهی سدی جدا شده است پس چگونه فاعل شناسایی قادر به بازشناسی آن میشود؟” به نظر ژان پل سارتر شعور و وجدان قهرا یک شناسایی نیست یعنی مثلا به دنیای خارج وجدان داشتن مستلزم شناختن آن نیست یا مثلا به وجود ((دیگری)) میتوان وجدان داشت بدون اینکه از شناسایی به دست آورد(وجدان داشتن از چیزی با شناختن آن چیز فرق دارد) وجدان انسانی دارای هیچ گونه وجود مادی نیست و شاید تنها صفتی که میتواند باز آن را مشخص کند عدم وجود آن است. با این حال وجدان مرکز نیات یا ((حسن نیت)) یا ((سوءنیت)) است. وجدان چیزی نیست که در خود بسته باشد بلکه همیشه متوجه منغیرخود است یعنی وجدان به طور مطلق التفاتی است. وجدان به طرف دنیای خارج از خود گرایش دارد و معنایی که رفتار انسانی پیدا میکند به علت آن است که او در هر صورت دارای نیتی است – سارتر نه فقط مفهوم ((وجدان ناآگاه)) را قبول ندارد بلکه در بعضی از اثار ادبی خود از قهرمانهایی صحبت میکند که مفهوم ((وجدان ناآگاه)) در دست آنها آلت و دستآویزیست که به وسیلهی آن، آنها سعی دارند سوءنیت خود را پردهپوشی کنند. از لحاظی پایهی نظریهی اخلاقی این نحلهی فلسفی را نیز باید در همین جا جستجو کرد زیرا سارتر عقیده دارد که اعتقاد به وجدان ناآگاه از انسان سلب مسئولیت میکند در صورتی که به نظر او مسئولیت انسانی جنبهی مطلقی دارد و نحلههایی که این اصل را مراعات نمیکنند نه فقط رفتار انسان را خارج از ارادهی او میدانند بلکه از ارادهی او آنچه را که در واقع ماهیت انسان است جدا میسازند یعنی: آزادی.
کریم مجتهدی
[i] Lagache
[ii] رجوع شود به کتاب ((وحدت روانشناسی))
[iii] Kantor
[iv] غیر از کتاب معروف ((وجود و عدم)) ((L’être et le néant)) که قسمتهایی از آن مربوط به بحث دربارهی روانشناسی میباشد، سارتر در دو کتاب دیگر خود این موضوع را مستقیما مورد بحث قرار داده است. این دو کتاب عبارتند از ((طرح نظریهای دربارهی هیجانات)) Esquisse d’une théorie des émotions و ((امر تخیلی)) L’imaginaire – این کتاب اخیر را کتاب دیگری که فقط جنبهی انتقادی از نظریههای قدیمی دلرد کامل میکند، تحت عنوان ((تخیل)) L’imagination
[v] Faits
[vi] وجود و عدم وجود ص.۶۵۰
[vii] همان ص.۶۵۶
[viii] همان ص.۶۶۱
در آنچه نداشته ام
چه سکوتی هست در نداشتن
چه فروغی هست در سکوت
چه دگرگون است این فروغ
و انقلابی که در سکوت
در او
در آسمان
و پیچواری میان او و آسمان
که دستان خالی پیچیده اند به گردش
آری آن توبره به نخ می گیرند
و انقلاب که می وزد
سکوت که می دمد
دستانی که دیگر بر آسمان نمی سایند
…
Le dieu est juste
Entre quatre murs
L’un près l’autre
Sans une fenêtre
Presque pas de lumière
Je parle, alors je parle
Avec qui ?
J’ai peur,
Je ne sais pas encore,
De l’intention
Et de l’objectivité.
On dormait,
Siècles et siècles et
On rêvait un objet
Un objet subjectif
Qui était basé sur des faits
On lui parlait
Et les réponses on les attendait.
Sur ma langue
Des questions vitales
Viennent de l’arrière de mes yeux
Des mots élusifs
Elle dit « je ne suis pas le bon dieu »
Quelle faute abusive !
Ça doit être la lèvre
Qui cherche une autre.
A l’aurore, ça apparaîtra
Dans le manque d’objectivité
Avec qui je parle encore ?
La question, la question
L’intention éternelle
Ce sera mieux de dire tentation
Je la crois de tout mon cœur
Mais entre les quatre murs
Sans une fenêtre
Comment arrivera-t-elle à l’aube ?
Alors que je la vois !
Pourvu qu’elle reste chez moi !
La nuit, le noir.
Comment ? Comment et comment ?
Je pense alors, je parle
Avec qui ?
Le dieu est juste
Et je ne meurs pas encore.
تراژدی
با کلمه ی دوم زمین خوردم
و مردم خندیدند
جای پایم خشک بود
و مردم همچنان می خندیدند
به تظاهر برخاستم
کفش هایم سالم بودند
و مردم می خندیدند
چشمانم را تیز کردم
همه در یک خط بودند
و تعادل پا برجا
سرم جای خودش بود
و مردم می خندیدند
سبک سنگین کردم
خوب نگریستم
صحنه شیب داشت
شیبی لغزنده
و مردم همچنان می خندیدند
به تراژدی شیب دار.
Les montagnes
Je marche à pied, je trouve Montedidio.
Je vole au ciel, avec mes petites ailes de la raison,
Je trouve Montecalvario.
Je chante, brûle, hélas !
Je ne trouve pas des braises de satin.
Et là, patience
Et là, allusions, les perces du temps, mauvais renseignement
Entre deux montagnes, qu’est-ce qu’on peut faire ?
La foi, le sommet de tel, dont j’ai besoin
Je m’égare encore, c’est la confiance
L’autre sommet accessible
De l’infidélité
Je tomberai, je crois
Alors que je ne crois rien
Et là, le silence
Et là, la science
Il a déjà dit
Et je le passe à toi,
Je dépasse le ciel
Les montagnes pour toi.
همسایه گویا باغچه ای دارد!
گرجی ها تیر می اندازند
در بیجینگ روس ها آنها را در آغوش می کشند
روس ها تیر می اندازند
در اوستیا سرب داغ آنها را در آغوش می کشد
چه نوای دلنوازیست
همآوازی سیبل ها و قلب ها.
مادری غرق در شادیست، می گرید
مادری دست هایش خونیست، می گرید
مردی پشت پرچم ایستاده، زر در دست، می خندد
مردی پشت پرچم ایستاده، تفنگش بر دوش، می خندد
چه همسانی قدسی ای، باور داری؟
از اوستیا تا بیجینگ
فاصله گامیست بر سکویی
مرتفع تر، شاید سی سانت.
هدف گویا جاریست
در شاهرگ هامان،
پای مردی جا مانده
در باغچه ی همسایه
و طلب؟
یا باغچه یا پا!